123
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 15:52
123. ۱۳۹۷/۰۲/۰۳ ساعت 19:9 توسط من | از اینکه دقیقه های خیلی زیادی رو مداوم تلفنت اشغال باشه متنفرم.از اینکه بهم زنگ نمیزنی بیزارم.از اینکه ریز مکالمه گوشیتو پاک میکنی میترسم.از اینکه باهام حرف نمیزنی و درد دل نمیکنی از اینکه به دردلهام گوش نمیدی.از اینکه بینمون دیوار فولادین ساختی مییییترسم.تو حتی م...
126
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 15:52
126. ۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ساعت 3:59 توسط من | اولین وبلاگم دوران نوجوانی بود.۱۵_۱۶ سال قبل.چقدر اون دوران بلاگفا پررونق بود و بنظرم جالبتر میومد.وبلاگ بعدیم برای شخص خاصی بود... عجب دوران پر تپشی...و وبلاگ بعدی ... و ..... هر کدوم به نوعی رها شدن. یعنی رها کردم.... و هر بار تکه ای از وجودم توی اون وبلاگ دفن ش...
128
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 15:52
128. ۱۴۰۴/۱۱/۱۷ ساعت 22:55 توسط من | امروز از یه زاویه ی دیگه به زندگیمون نگاه کردم.این حجم از سنگینی غم توی تک تک سلولهام چیه؟عاقبت که چی؟مگه مقصد خاک نیست؟در زمان حاضر که جوونم سالمم،پوستم بهتر از سال قبل شدهحتی حساب بانکیم!در روز جاری که سه تا بچه ی تخس توی خونم دارن نفس میکشن قد میکشن و رشد میکن...
128.
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 1:34
اینکه حس کنم باهام رفاقت نمیکنی یا برات قابل احترام نیستم آزارم میده. روحمو پر از جراحت میکنه... من از اینکه برابر تو احساس ضعف میکنم و قدرتم تحلیل میره حس بیکفایتی و سرگشتگی میکنم. با من اینطور نکن.... B L O G F A . C O M
.سرخط
-
تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 13:58
کم کم انگار داری فراموشم میشی بعد از ۸ سال ... یا دارم فراموشت میشم ... نمیدونم خلاصه دیگه یادم نمیاد تولدت چندم (مهر)بود ... ۱ یا ۴ ؟!
122.
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:44
18:46 , ۱۳۹۷/۰۲/۰۳ , تنها همه مي پرسند چرا شکسته دلت ؟ پاسخ يک دريا را در قطره نمي توان پيدا کرد … و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو کرد …. حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود؟؟؟
124.
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:44
123.
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:44
از اینکه دقیقه های خیلی زیادی رو مداوم تلفنت اشغال باشه متنفرم.از اینکه بهم زنگ نمیزنی بیزارم.از اینکه ریز مکالمه گوشیتو پاک میکنی میترسم.از اینکه باهام حرف نمیزنی و درد دل نمیکنی از اینکه به دردلهام گوش نمیدی.از اینکه بینمون دیوار فولادین ساختی مییییترسم.تو حتی مهمترین اتفاقا و آرزو های زندگی مشترک...
113.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
114.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
من برای امروزی که تو را ندارم، ناراحت نیستم!ناراحتم برای چهل سالگی ام،آنجا که به بهانه ی یک شعر، یک آهنگ،به یادت میافتم؛و به دخترم لبخند میزنم ..من برای آن لبخند که درد دارد، ناراحتم ...
115.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
دلم شدیدا عاشقی کردن میخواد؛ یه دیوونگی بی حصر؛رابطه ای که احساس حکم میکند به ریسک کردن های دوست داشتنی.من دلم تنگ شده برای اینکه صفحه ی گوشیم روشن بشود و بعد اسم تو آن بالا خودنمایی کند و من مشتقانه گوشی را ببلعم و تو برایم نوشته باشی عاشقتم زن ... من دلم عشقی از جنس 17سالگی دختری میخواهد که هنوز ف...
116.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
117.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
من از دست رفته ها و از دست داده های زیادی دارم که از به خاطر آووردنشون چنان واهمه دارم که سعی به خودفریبی میکنم. از میون این همه حس های خشک و آزار دهنده تنها ترین چیزی که آرومم میکنه فکر کردن به چند ماه آیندست.لحظه ای که بتونم شما رو بغل کنم و اشک بریزم. دلم میخواد اراده کنم و زندگیمو تو مشت خودم بگ...
118.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
مامان کلی فکر و ایده و رویا پردازی براتون داره دخترکای دست کوچولوی خودم! البته نمیدونم تا کجاشو بتونم عملی کنم.اما مهم اینه که در حال حاضر دلم برای لمس کردنتون شاد شد.یه امیدی توش دوید.خیلی دوستتون دارم.خیلی .... Tag's: مامان نوشت
119.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
من به خودم خیلی بدهکارم.خیلی ها بدهی سنگینی به من دارند اما حلالشان. یک آن دلم از خودم گرفت که خیلی خنده ها بدهکار خودمم.خیلی برنامه های سوخته، کارهای نکرده.
120.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
روز ها دارن تند تند سپری میشن و من منتظر اتفاقای خاص و خوب زیادیم.این بین گاهی وقتا دلم از یه چیزایی میگیره و تیر میکشه ... ولی خب ... چاره ای هم نیست باید صبور بود ... شما دوتا الان بیشتر از 130 روزه که تو وجود من جوانه زدین ... کم کم دارم تکون خوردناتون رو کامل میفهمم. برای مامان دعا کنید!
121.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 22:59
+ با چه جدیت و شوقی داری برای مهمونای توی راهمون عروسک تیلدا میدوزی ... از بودنتون کنار خودم کیف میکنم.حس ارامش میدین بهم وقتی میشینم کنارتون و باهاتون حرف میزنم.من عاشق رد و بدل کردن صدا های معنی داری ام که بین سه تاییمون اتفاق می افته.
106.
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 22:26
خیلی وقت بود که انکار میکردم قسمتی از روحم رو که منو وادار به نوشتن میکرد، خیلی مدت زیادی بود که حتی شعر هم نمیخوندم، انگار که از من ِدرونم رانده شدم ... یک حس ِ خیلی سرد، سوزناک، بی جان و گنگی تمام چشم ها و وجودم رو میخواد بگیره ... کمک لطفا ... + میشه بیای باهم، زیر گرمای آفتاب، کنار دریاچه قدم بز...
108.
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 22:26
یه روزی از همین روزا،که پائیز حسابی ته دلمو خالی کرده بود و داشتم تو خاطراتم حل میشدم و هی شخمشون میزدمو یه جاهایی به خودم و پائیز لعنتی فحش میدادم ویه جاهایی .... و بعد در حالی که بیشتر ازصد بار در طی روز آهنگی که الان اسمش یادم نمیاد رو پلی کرده بودم نگاهم به آینه افتاد و به چشم هام .... میتونی بف...
111.
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 22:26
بر عکس ساعت هایی که از وجودتون نگران میشم یه موقع هایی دلم لک میزنه بغلون بگیرم و سر کوچیکتون رو بزارم زیر گردنم و خیلی آروم پشتتونو ماساژ بدم و از عصاره وجودم سیرابتون کنم و با اون یه جفت چشم براق کوچیکتون که نمیدونم مژه دارن یا نه نگام کنین و بازم نگام کنین. + مثلا انگشت اشارمو بزارم توی دستتونو ب...