از میون این همه حس های خشک و آزار دهنده تنها ترین چیزی که آرومم میکنه فکر کردن به چند ماه آیندست.لحظه ای که بتونم شما رو بغل کنم و اشک بریزم. دلم میخواد اراده کنم و زندگیمو تو مشت خودم بگیرم.البته چند باری هم امتحان کردم اما انقدر بی نتیجه موند که نهایتش نفس کم آووردم و خسته شدم. برای عملی شدن یه همچین تصمیمی آدم نیاز به یه مرد همراه و همراز صبور داره که من ندارم.مرد من مرد بدی نیست اما از اون دسته مردهایی نیست که زن و زندگیش رو تاج سر کنه و با همه سازمخالف ها بجنگه.
این وسط حسرت عجیبم نسبت به خودمه.دیگه اون آدم سابق نیستم که لباساش بوی خوش عطر میداد و اتو ی چادرش مداوم بود.دیگه فرقی نمیکنه چی میپوشم و چهره ی شکسته و چشمای بی فروغم چطوریه.دیگه برام مهم نیس که نمیتونم شاد باشم و سرخوش.من دیگه هیجانی ندارم.من نیاز مبرمی به یک همراه و کمک دارم.
کمک لطفا ....
برچسب:
نویسنده: دانیال صالحی